برای نگینم

تو مهد نگین ازشون عکس گرفتن. یه تکی و یه گروهی با بقیه ی بچه ها و مربی ها. عکساشو قاب گرفتم و زدم دیوار اتاقش. وقتی اومد دید:

* مامان چرا عکسامو زدی به دیوار؟

+ چیکارشون میکردم؟

* میذاشتی رو میزم

+ میزت که جا نداره. یه عالمه عروسک روشه. شلوغ می شد!

* عروسکام که نمی تونن حرف بزنن که شلوغ بشه! 

+ 😁




[ موضوع : خاطره ها]
تاريخ : 28 / 10 / 1395 | | نویسنده : مامان مریم |

شاید سخت ترین وظیفه ی پدر و مادر جواب دادن به سوال های بزرگیست که در ذهن کوچک بچه ها شکل می گیرد. بالطبع هرچه سن بچه ی سوال کننده و شناختش از دنیای اطرافش کمتر باشد به همان نسبت پیدا کردن جواب قابل درک و قابل قبول برای سوالاتش هم سخت تر می شود. مخصوصا اگر آن بچه دوزبانه و دوفرهنگه هم باشد که دیگر قوز بالای قوز است!

دیروز نگین یکی از عکس های عروسیمان را پیدا کرده بود که ...

+ این که کنار بابا نشسته کیه؟ عمست؟

* نه مامان جون... اون Oma ست. (مامان بزرگ) . همون که مریض بود. یادته؟

+ آها. مریض بود حالا خوب شده؟

* نه عزیزم. متاسفانه tot شده! (فوت کرده)

+ یعنی کجا رفته؟

* یعنییییی .....رفته تو آسمونا!

+ یعنی fliegen کرده؟

* آره... یه جورایی میشه گفت پرواز کرده!

+ تو آسمون که فقط Wolke ( ابر) هست!

* خدا هم هست!

+ خدا کیه؟

* خدااااا.... خدا همون که خوب و مهربونه. همون که همیشه کمکمون می کنه... همون که....اصلا از بابات بپرس!

‍+ بابا خدا کیه؟

. خداااااا.... اونی که تو رو به من و مامان داده!

+ من که تو Bauch ( شکم) مامان بودم!!

.......




[ موضوع : خاطره ها]
تاريخ : 17 / 10 / 1395 | | نویسنده : مامان مریم |

 

 




[ موضوع : اولین ها]
تاريخ : 27 / 7 / 1394 | | نویسنده : مامان مریم |

توی اتوبوس نشستیم که یک آقای میانسال سوار می شود و صندلی جلوی ما می نشیند.

نگین: این آقاهه چَکَله!

من: کچل نیست مامان جون، یه خورده کم موئه!

نگین: موها نداره! چَکَله! مثل Opa! (منظورش بابابزرگشه!)

 

من خنده ام می گیره و بابت دو چیز خدا را شکر می کنم: یکی اینکه مردی که جلو نشسته فارسی بلد نیست، و دیگری اینکه Opa ی نگین اینجا نیست!




[ موضوع : خاطره ها]
تاريخ : 27 / 7 / 1394 | | نویسنده : مامان مریم |




[ موضوع : خاطره ها]
تاريخ : 27 / 7 / 1394 | | نویسنده : مامان مریم |

 

 

 




[ موضوع : خاطره ها]
تاريخ : 27 / 7 / 1394 | | نویسنده : مامان مریم |

+ به عنوان مادر یک دختر،خیییلی حال می ده بری مهد بچه ات ، ببینی بین آنهمه بچه با دو تا پسر دوست شده... نشسته روی یک ماشین و اون دو تا نوبتی هلش می دن! 

+ فکر کنم یکسالی خیلی فشرده کلاس آلمانی رفتم و زبان خوندم تا تونستم از پس مکالمات روزانه بربیام و بتونم نیازهام رو برطرف کنم، نیم وجبی ده روز نیست مهد می ره و به من می گه: ماما واسم Taschenlampe می خری تو Dunkelheit روشن کنم؟!!! ( که منظورش چراغ قوه تو تاریکیست ) یا : ماما چه schnell میره این Fahrrad !!! ( که یعنی دوچرخه چه تند میره )

+ واسش می خونم:" تو که چشمات خیلی قشنگه.... "  خیلی جدی می گه: تو هم چشمات خیلی قشنگه عزیزم!!!! 




[ موضوع : خاطره ها]
تاريخ : 27 / 7 / 1394 | | نویسنده : مامان مریم |

بالاخره یک جای خالی هم برای نگین در مهد کودک پیدا شد. البته متاسفانه خیلی دوره و با اتوبوس تقریبا نیم ساعت توی راهیم. اما چون نگین تو خونه خیلی تنهاست و حوصله ش سر میره و عاشق بازی کردن با بچه هاست قرار شد بفرستیمش. مامان هر روز صبح می برتش و بعداز ظهر ساعت دو ونیم هم می ره دنبالش. نگین حسابی خوشحاله و بهش اونجا خوش می گذره.

نگین در حال رفتن به مهد:




[ موضوع : خاطره ها]
تاريخ : 27 / 7 / 1394 | | نویسنده : مامان مریم |

وقتی مامان می خواد هویج پلو درست کنه و نگین ناخنک می زنه:

 

 




[ موضوع : خاطره ها]
تاريخ : 30 / 4 / 1394 | | نویسنده : مامان مریم |

 

اینم کادوی تولدش:

 




[ موضوع : مناسبت ها]
تاريخ : 25 / 4 / 1394 | | نویسنده : مامان مریم |
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 17 صفحه بعد